مصاحبه اختصاصی دکتر مهرآئین با نذر فرهنگی

دکتر مصطفی مهرآئین جامعه شناس و عضو هیئت علمی مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور در مصاحبه اختصاصی با نذر فرهنگی:

کار خیر بیش از هر چیز یک حال انسانی است/ باید تلاش کنیم حال خیر را بر جامعه عارض کنیم

لازمه امر خیر به لحاظ معرفت‌شناسانه، رویکردهای کیفی به انسان و به جامعه است. امر خیر در نگاه آماری، اجرایی و کمّی شکل نمی‌گیرد. در واقع باید انسان را با تمامی ابعادش دید، که امر خیر در آن ممکن شود. با نگاه صرف عقلانی امر خیر ممکن نمی‌شود. خیلی از کنش‌های ما، کنش‌های شهودی، روانی و عاطفی و احساسی است. در واقع امر خیر در یک انسان‌شناسی بوجود می‌آید که بخش زیادی از وجود انسان را شهودی و عاطفی و احساسی می‌فهمد.

پس امر خیر نیازمند یک انسان‌گرایی است که مبتنی بر وجود انسان است که بتواند بستری برای این نگاه وجودی به انسان باشد. این بستر را در پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم می‌توان جست و جو کرد.

نکته دوم این است که این امر، به نوعی معرفت‌شناسی نیاز دارد که شما به مثابه یک انسان بیاندیشید؛ نه اینکه به مثابه فیلسوفان گرفتار انتزاع بشوید و یا به مثابه عالمان صرف دانشگاهی گرفتار پوزیتیویسم بشوید. زیرا که چه در پوزیتیویسم و چه در فلسفه، انسان از دست می‌رود و اگر انسان از دست برود، امر خیر دیگر بی‌معنا خواهد بود.

وقتی به این صورت نگاه می‌کنیم، باید ببینیم که واقعا انسان در این قالب چه دردهایی دارد. یعنی باید بگویید که چه رنج و دردهایی در انسان در این جهان عارض شده که همه این رنج و دردها مربوط به خود انسان بوده و بعد برای آن راهی اندیشید که یکی از راه‌حل‌های آن، همین کار خیر است و اصولا به‌جز کار خیر، نمی‌تواند راه دیگری نجات‌بخش باشد.

ما در پدیدارشناسی، جامعه را مجموعه‌ای از احوالات می‌دانیم. مجموعه‌ای از حال‌ها: تنهایی، غم، خواب، بی‌خوابی، بی‌پولی، فقر، همه این‌ها حالات هستند. بنابراین اگر از این منظر نگاه کنیم، کار خیر از نظر من بیش از هر چیزی، حال انسانی است. حالی که باید بر فرد عارض شود. این موضوع با سیاست‌گذاری در جامعه ایجاد نمی‌شود بلکه به نظام معرفتی و ادراکی‌ای برمی‌گردد که در جامعه وجود دارد.

برای پرداختن به این موضوع دو نوع نگاه مطرح می‌گردد یکی نگاه «من و تویی» به جای نگاه «من و اویی»، دوم نگاه رازآلودگی به جهان.

برخورد اول با جهان، برخورد «من و تویی» است/ امر خیر در پیوند با نوع نگاه «من و تویی» است که شکل گرفته و نه بر مبنای مشکلات موجود در جامعه

از نگاه مارسل ما در جهان به میزان اندکی خود، دیگران و جهان را «تو» می‌بینیم. راه این ماجرا کجاست؟ چطور می‌شود آن را تقویت کرد.

او می‌گفت بعد از اینکه دیگران را او و آن می‌بینید، اولین اتفاقی که می‌افتد این است که خودت دیده نمی‌شوی. و اگر خود ما در مجموعه فعالیت‌های زندگی‌مان دیده نشویم، یعنی دیگر انسان نیستیم. حالا حالتی را تصور کنید که در آن دیگران و جهان اطراف را تو خطاب کنید، به‌جای او و آن. اولین اتفاقی که می‌افتد این است که دیگران تو را تو خطاب می‌کنند و تو می‌فهمی که هستی. فرض کنید گدایی در خیابان نشسته است، ما همه از کنارش رد می‌شویم. یک عده می‌گوییم این شارلاتان است، عده‌ای می‌گویند پایش را مخفی کرده است، عده‌ای می‌گوییم این‌ها باند هستند، و از کنارش می‌گذریم. این بدان معناست که ما او را «آن» خطاب کرده‌ایم. نه ما او را می‌بینیم و نه او ما را می‌بیند. پس در این لحظه از زندگی چیزی بر انسان‌بودگی من اضافه نمی‌شود. انسان‌بودگی من به من یادآوری نشد و انسان‌بودگی آن آدم هم به او یادآوری نشد. چون مهم‌ترین نیاز ما از نگاه مارسل این است که انسان‌بودگی ما دائما به ما یادآوری شود تا جهان اخلاق معنادار شود، جهان دانش معنادار شود، جهان اجتماع معنادار شود. این مهم است که شما دائما این انسان‌بودگی را تکرار کنید. اما اگر فرض کنیم که شما به این گدا توجه کرده، ایستادید و به او کمک کردید. اولین کاری که نسبت به تو انجام می‌دهد این است که از تو تقدیر و تشکر می‌کند. تو او را دیدی، او تو را می‌بیند و  وقتی همدیگر را دیدیم به یاد می‌آوریم که هر دومان انسان هستیم. حس خوبی به ما دست می‌دهد از این که انسان‌بودگی خودمان را فهم می‌کنیم.

مثال دیگر این است: گدایی در میدان انقلاب است. شما دیده‌اید که اکثر این افراد به راه‌های مختلفی برای جلب کمک روی می‌آورند، اما این فرد دستش بالا بوده و فقط می‌گوید من هم انسان هستم. از کنارش که رد می‌شوید، این جمله به گوشَ می‌خورد، حتی اگر به او کمک نکنید. در واقع عملا دارد با گدایی‌اش به ما یادآوری می‌کند که ما انسان هستیم. و همینطور اگر به سمتش بروید این اتفاق می‌افتد.

به عقیده مارسل یکی از مهمترین کارهایی که برای تقویت تو دیدن در جهان می‌توان انجام داد، وفاداری است. ما معمولا وفاداری را در حوزه خانواده می‌‌گوییم. مثلا می‌گوییم وفای به همسر. او وفاداری را صرفا ثبات قدم و یا فقط وفاداری به همسر نمیدانست بلکه وفای به انسان، به جهان و وفای به خود را وفاداری تعریف می‌کرد. وفا یعنی چه؟ در واقع وفا از جنس این است که وقتی پیش کسی هستی، تمام آن داشته‌هایت در اختیارت باشد. او در مقابل وفاداری تکبر را قرار می‌داد و انسان متکبر را انسانی تعریف می‌کرد که می‌گوید تمام داشته‌ها فقط برای خودم است. انسان وفادار انسانی است که بگوید تمام داشته‌هایم برای دیگران است. در وفاداری در واقع کاری که شما می‌کنید این است که در مقابل دیگران متواضع هستید، چون با تمام وجودتان در کنار دیگران هستید. به بیان دیگر فرد نه به دلیل غنی بودن یا پولدار بودن نیست که در کنار دیگران قرار می‌گرد و به آن‌ها کمک می‌کند بلکه صفت بخشنده‌گی‌ست که او را در کنار دیگران قرار می‌دهد و این یعنی ثروتمندی.

برخورد دوم با جهان، برخورد رازگونه است / اگر جهان را رازگونه ببینید فروتن می‌شوید و فروتنی آغاز امر خیر است

به گفته مارسل برخورد دوم با جهان برخورد رازگونه است. ما با مسائل در جهان روبرو نیستیم بلکه با رازها طرف هستیم. راز نه به معنای یک امر آسمانی، نه به معنای یک امر مخفی و مبهم و معما. راز به معنای چیزی که تو را احاطه می‌کند. جهان باید دائما ما را احاطه کند. این که من از کنار یک گدا رد می‌شوم و به او توجه می‌کنم، یعنی او من را در بر گرفته است.

مارسل معتقد بود اگر ما جهان را به مثابه راز ببینیم و خودمان و دیگران را راز بدانیم، اولین اتفاقی که در مقابل راز می‌افتد این است که شما فروتن می‌شوید. فروتنی آغاز امر خیر است. در حالیکه ما در نگاه علمی و فلسفی، مغرور هستیم و غرور داریم. می‌خواهیم بر خود و بر جهان و بر دیگران سلطه اِعمال کنیم.

در نگاه رازآلود، حیرت راز باعث می‌شود که شما متواضع شوید و وقتی متواضع و فروتن شدید، آن وقت یک قدم عقب خواهید رفت، و این یعنی آغاز اخلاق.

راز به این معنا است که تو را محاط کرده، در برگرفته و تو را فروتن می‌کند. تصورت از خودت عوض می‌شود. مقداری هم فراموشی خود در آن وجود دارد. اما این خودفراموشی نیست، در واقع این از یک منظر به معنای گشودگی در مقابل دیگری است. تو خودت را فراموش نکرده‌ای، بلکه کمی گشوده‌تر شده‌ای. نسبت به عالم، گشودگی پیدا کرده‌ای. در واقع انسانی می‌تواند کار خیر انجام دهد که گشوده باشد. اگر تو گشوده نباشی، پول هم به تو بدهند که کار خیر بکنی، انجام نمی‌دهی. در مقابل کار خیر، تکبر، خساست و بخل است. خودپسندی نیست. ما همه چیز را برای خودمان می‌خواهیم. این است که اگر از این منظر نگاه کنید، آن فروتنی، آغاز امر خیر است، در واقع  آن دریافت راز.

اگر بخواهم مثالی بزنم که بهتر آن را متوجه بشوید، درباره عشق است. شما وقتی عاشق می‌شوید، اتفاقی که می‌افتد این است که چه شما چه معشوق‌تان دو تایی گرفتار راز عشق می‌شوید. عاشقی این نیست که من به تو بگویم تو را دوست دارم و تو هم به من بگویی که من تو را دوست دارم. چیزی به نام عشق است که دو تای شما را در بر گرفته است. برای همین فهم دو آدم از بدن، از تن، از خواب، از بیداری، از وقت، از زمان از همه چیز – این رخداد عشق است و آن بر تو محاط شده است.

شرط دیگر برای انجام کار خیر امید است / باید دائما به چیزی در عالم اعتقاد داشته باشیم که او فراتر از این عالم است و در این عالم همکاری می‌کند

پس از توجه به این دو نوع نگاه به جهان، باید در نظر داشت که انسان توان این را ندارد که به شکل مستمر بتواند جهان اطراف، خودش و دیگران را تو خطاب کند، و همینطور به شکل مستمر فروتن و متواضع باشد. در واقع به نیرویی نیاز دارد که این را در او زنده نگه دارد. مارسل در نظریات خود نام آن نیرو را امید گذاشته است.

بنابراین به شکلی می‌توان گفت که علاوه بر دو شرط اول کار خیر یعنی تو دیدن انسان، جهان و دیگران و همچنین فروتن بودن در مقابل رازها -چون ما انسان و جهان را راز می‌بینیم-  شرط سوم این است که ما امیدوار باشیم. یعنی دائما به چیزی در عالم اعتقاد داشته باشیم که او فراتر از این عالم است که دارد در این عالم همکاری می‌کند.

در اسلام همه توی مطلق هستند / تجلی این نوع نگاه در رفتارهای انسان‌های بزرگ دینی ما و هم در رفتار مردم بوده است

این چیزی که دارم مبنی بر این به شما می‌گویم که جامعه باید اینطور خودش را نگاه کند -یعنی تو ببیند- در مقابل جهان اطراف و دیگران و همچنین در مقابل طبیعت احساس فروتنی و حیرت کند و به مثابه راز به این‌ها نگاه کند، لازمه‌اش این است که در فرهنگ احساسی جامعه، این مسئله وجود داشته باشد. سؤال این است که آیا در فرهنگ احساسی ما، این امر وجود دارد یا ندارد؟ باید گفت که رگه‌های دینی و رگه‌های الاهیاتی آن در فرهنگ احساسی ما وجود دارد. به هر حال ما دینی به نام اسلام داریم که این ها در آن بوده است که در واقع خودت و دیگران و جهان را تو خطاب کن. همه آیت خداوند هستند، همه تویِ مطلق هستند.

شما باید در خودت و در جهان بیاندیشی. چون اگر بیاندیشی، یعنی حیرت تو را فرامی‌گیرد. قدرت انسان‌بودگی خودت را می‌فهمی که تجلی این هم در رفتارهای انسان‌های بزرگ دینی ما و هم در رفتار مردم بوده است؛ کار خیر، کمک کردن به فقرا، ‌نذر دادن، همه این کارهایی است که اتفاق می‌افتد.

در نگاه سکولار به فرهنگ رفاهی انسان فی نفسه مهم نیست / در نظام سرمایه‌داری انسان را به عنوان نیروی اجتماعی از منظر هزینه داشتن یا نداشتن برای جامعه نگاه می‌کنند

در نگاه سکولار به نگاه فرهنگ رفاهی نکته‌هایی که من بیان نمودم، صدق نمی‌کند. به این دلیل که در آن نگاه کمکی که به انسان از نظر رفاه انسانی و بهبود وضعیت انسانی می‌شود، فی‌نفسه انسان مهم نیست، آن چیزی که مهم است انسانِ سالم، انسان توانمند، انسان بهبود‌یافته برای چیزی دیگری به نام نظام‌ سرمایه‌داری است. به عبارت دیگر، نظام سرمایه‌داری نمی‌تواند انسان مجروح را بپذیرد اگر انسان یک موجودی باشد که به درد جامعه نخورد، باید او را طرد کرد. در نگاه سکولار،‌ انسان فی‌نفسه مهم نیست، کار خیر فی‌نفسه مهم نیست، آنچه اهمیت دارد این است که شما باید انسان توانمند را نگاه داری، چون انسان توانمند، نیروی اجتماعی است، می‌تواند کار کرده و فعالیت انجام دهد. از منظر هزینه داشتن یا هزینه نداشتن برای جامعه است که در واقع در دولت رفاه‌ به انسان‌ها توجه می‌شود.

گسترش فرهنگ ادبی مسیر تحقق دعوت به امر خیر / روایت‌گری علاوه بر ثبت انسان در جهان، درک درد و رنج‌های او را برای مخاطب ممکن می‌کند

آن جایی که می‌تواند ما را نجات بدهد، و به امر خیر دعوت کند، گسترش فرهنگ ادبی است. در واقع کمکی که جامعه می‌تواند بکند به اینکه انسان‌ها را انسان‌تر کرده و آنها را به سمت دیگرخواهی سوق دهد. باید در نظر داشت که در سیاست‌گذاری ما نمی‌توانیم از افراد بخواهیم که کار خیر انجام دهند. یا بخواهیم حتما مدرسه یا خیریه بسازند. فرد باید احساس کند که درد و رنج دیگران، درد و رنج او است. سوال اینجاست که این را به چه صورت می‌تواند یاد بگیرد؟ این را از زمانی می‌تواند یاد بگیرد که در بچگی به بچه‌ها داستان بدهیم تا بخوانند. یعنی ادبیات عاشقانه و نوع‌دوستانه داشته باشیم. ادبیاتی که درد و رنج‌های جامعه در آن است.

به اعتقاد هانا آرنت روایت کردن باعث می‌شود تا در جهان، پایدار و ماندگار شویم. روایت کردن یعنی ثبت و ضبط انسان. ما وقتی قصه می‌نویسیم در واقع داریم انسان را ضبط می‌کنیم. دوباره آن انسان‌بودگی دارد ثبت می‌شود و زنده می‌ماند. آرنت می‌گوید در روایت نه تنها ما انسان را ثبت می‌کنیم بلکه باعث می‌شود که انسان، خودبیانگر بشود.

در داستان‌نویسی و ثبت انسان، عملا بالقوه‌گی‌های نجات انسان را نشان می‌دهیم. نه فقط درد و رنج‌های انسان را در داستان‌ها می‌شناسیم و ثبت و ضبط می‌کنیم، بلکه وقتی داستان‌ها را هم می‌خوانیم با آدم‌ها و شخصیت‌ها و تمام درد و رنج‌هایشان آشنا می‌شوید. پس همه جهان در وجود تو آمده و تو بسط پیدا می‌کنی. انسانِ داستان‌خوان، انسان عاشق است.

به لحاظ فرهنگی و اجتماعی باید سعی شود از آن ابتدا نشان بدهید که باید در مقابل دیگران، جهان، جامعه و خودت متواضع و فروتن باشید. رازبودگی عالم را از دست ندهی. جایی که میتوانید این را ممکن بسازید در ادبیات، در هنر، در موسیقی، در نمایشنامه، در نقاشی و … است. این‌ها هم از جنس سیاست‌گذاری است.