چه زیبا بر روی کلاه خودت نوشته بودی: «و ما رمیت، اذ رمیت و لکن الله رمی »، بعد از نبردی سخت، در گرمای طاقت فرسا، چه زیبا شده بودی. خسته بودی، اما چه باک ازخستگی، از چهره نورانیت خواستم عکس بگیرم، چهره ات که از جاذبه های آسمانی سرشار بود، با لبخند دلربایت عجین شد. انگار مرا به میهمانی آسمان دعوت کردی، احساس کردم در راز جاودان خاطرات جنگ، تو را نه در دریچه دوربین، بلکه در قلبم ثبت میکنم تا هرگز ازیاد نروی. عزیز دلم! تاب درنگ نداشتی، آمده بودی تا کوله بار دیگری از گلوله های آرپیجی را در کوله پشتی ات بگذاری دوباره به شکار تانکهای دشمن بروی. در زیر رگبار دوشکای دشمن و تیر مستقیم تانک، آ نقدر با صلابت و استوار راه می رفتی که انگار از روی زمین به آسمان قدم می گذاشتی. از تو پرسیدم چند تانک شکار کرده ای؟ لبخند زنان از نذرت گفتی. یادم است گفتی: امروز نذر کرده ام یک دوجین تانک بزنم. با بلند کردن دستت به یک ردیف تانک دشمن اشاره کردی، انگار می خواستی به دیگران بفهمانی که این تانکها سهم من است، شتاب نکنند تا نذرت ادا شود. همچون تیری از کمان رها شدی و به قلب دشمن یورش بردی. با تو همراه شدم، تانکهای دشمن در شهر مهران سردرگم شده بودند، سورا خهایی که بر روی دیوار ه های شهر به واسطه گلوله های مستقیم تانک ایجاد شده بود، به من این فرصت را میداد تا بتوانم از دل آن عکس بگیرم. می دویدی، می نشستی، برمی خواستی و استوار و محکم، قبضه آرپیجی را بر شانه ات می گذاشتی و با آتش تیرهایت، تانکها را امان نمیدادی، تعداد تانکهایی که توسط تو و بچه ها به آتش کشیده می شد، آ نقدر زیاد شده بود که دیگر مجال تکبیر گفتن به یاران را نمی داد. جست وخیزت در میان تانکها، گویای آن بود که رقصی چنین میانه میدان آرزوست. پروانه وار بر گرد شعله های آتش جاری بودی، انگاردر طواف خانه عشق پروبال می زدی، به تو می نگریستم، انگار نظار ه گر سماع عاشق با معشوق بودم.

 و اکنون هم زمان جنگ است و آن هم از نوع جنگ نرم، و …