Untitled-2

استاد عبدالجبار کاکایی نویسنده، شاعر و زبان‌شناس، مدیر و مدرس خانه‌ی شعر بنیاد نویسندگان و هنرمندان و دبیر، مدیر اجرایی و عضو هیئت داوران در همایش‌های سراسری سالانه‌ی شعر در سطح ملّی عضو محترم نذر فرهنگی در بخش شعر وادب

 

بذر-امید

شعرنذر فرهنگی  (محرم ۹۱) استاد عبدالجبار کاکایی

Untitled


Untitled-3


سرکار خانم غزل تاجبخش شاعر معاصر و عضو محترم نذر فرهنگی

شیدایی کنیم

تا شقایق هست ، شیدائی کنیم               از حساب دوست، رعنایی کنیم

تا که شبنم می چکد از چشم باغ              لحظه بودن، اهورایی کنیم

قطره قطره از دل دریای عشق              تشنگان را هم، پذیرائی کنیم

این منِ پر مدعای خام را                    سوخته با فهم و دانایی کنیم

   من اگر با ما نیاید وایِ من                   پیرهن چاکش به رسوایی کنیم

دست تو در دست من یعنی که، ما           محشری برپا، تماشایی کنیم!

مهربانی های شیرین و شریف             شمع شبهای شکیبایی کنیم

سوزن خاری اگر بر پا خلد                  مهر یاران، نور بینایی کنیم

در جواب هر چروک روزگار                 گوش کن باید که برنایی کنیم

با غزل نذر حضور لاله ها                      سر به سر، دنیا گل آرایی کنیم


 


سرکار خانم میرمعظمی شاعر معاصر و عضو محترم نذر فرهنگی

بنی آدم اعضای یک پیکرند 

عطریاری، گام نیکی، دست مهر

نذرفرهنگی پیامی از سپهر

بام اندیشه در ایران تا به عرش

گامها محکم برمن تابنده فرش

بوعلی سینا و آرش ماندنی

شاهنامه تا به آخر خواندنی

داریوش و تخت جمشید کهن

تا ابد پاینده باد ایران من

* * *

با تمدن مفتخر از سرنوشت

سعدی ما بر سر عالم نوشت

* * *

بنی آدم اعضای یک پیکرند                 که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار                دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران در غمی                  به مصداق سعدی بنی آدمی

* * *                                                    ***

دست یاری ، دست مولا و نبی است

این فراست فرصت هرآدمی است

عاشقان دست یاری پرورند

باغ مینو را ز نیکی می خرند

در جمله با احسان تو دریا شود

ابر باران زای هر سینا شود

راه و رسم یاوری پاینده باد

نذرفرهنگی به همت زنده باد


 

Untitled-3استاد جناب آقای استاد انزابی شاعر معاصر و عضو محترم نذر فرهنگی

یادم آمد که به میخانه سری باید زد

از برای خبری باز دری باید زد

خم به جوش آمده را سایه سری باید بود

نقش صاحب نظر از باده گری باید زد

ایدل اینجا سخن بی من و تو دارد دوست

در دل را به جهان دگری باید زد

حکم ما را ازلی کرده بدامان خیال

حلقه عقل جدا با خبری باید زد

رند شهری که میان همگان شهره شده است

نذرفرهنگی آن گل بسری باید زد

نقش نقاشی ازل در قمری می بینم

نقش آن کوزه گران در اثری بایدزد

شادم از این همه امید در این میکده ها

به امید دگری در بدری باید زد

نذر ما را بپذیر خالق اسرار کهن

دردل بی خبران هم ثروری باید زد

عشق دیوانه کند هر سر پرسودا را

هوی حق را بدر دادگری باید زد

عاشق عشق تو شیدا نکند پروای

ضجه ها بر درآن با هنری باید زد